بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > آزاد

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Wednesday 23 July 2014   #16
saye.m
عضو ثابت
 
نشان saye.m
 
تاريخ ثبت نام: Jun 2014
پاسخ‌ها: 611
روزنوشته ها: 5
Re: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

یه بار با دوتا از بچه های خابگاه دعوامون شده بود حسابی سوزونده بودن ما رو، پلتیک زدیم آشتی کردیم باهاشون، بعدشم کلی عذرخاهی کردیم گفتیم تقصیر ما بود و دعوتشون کردیم اتاقمون
آب پیاز رو گرفتیم با سرنگ تزریق کردیم توی پرتقال
دیگه خودتون تصور کنین
__________________
http://s5.picofile.com/file/8128583818/46283_449076851826346_574933178_n.jpg
saye.m حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 8 كاربر از saye.m بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 23 July 2014   #17
parastoo_ofogh
پری قصه ها
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2013
سن: 29
پاسخ‌ها: 1,710
روزنوشته ها: 12
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

دست گلتون دردنکنه دیگه چیکارا که نکردین ؟
__________________
[SIGPIC][/SIGPIC]
parastoo_ofogh حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از parastoo_ofogh بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 23 July 2014   #18
saye.m
عضو ثابت
 
نشان saye.m
 
تاريخ ثبت نام: Jun 2014
پاسخ‌ها: 611
روزنوشته ها: 5
Re: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

حالا کم کم میگم براتون
یاد نگیرینا
__________________
http://s5.picofile.com/file/8128583818/46283_449076851826346_574933178_n.jpg
saye.m حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از saye.m بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #19
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

جملگی سلام
خاطره و داستان زیاد دارم که براتون بگم...
بنده کارشناسیم رو تو شهر مقدس مشهد بودم...
به قول بچه مشهدیا ما میشدیم بچه شهرستان...
همین بچه های شهرستانی، یه گروه تو دانشگاه درست کردند...
من بودم و دو تا طبسی، یه اهوازی، یه دزفولی، یه تربتی و در ادامه سه تا بچه مشهدی هم به گروهمون اضافه شد... (اینا همه پسر بودن)
دو تا دختر هم بودن یکی شمالی و اون یکی کرمانی...
ویژگی های خاصی داشت گروهمون...
مثلاً من ریاضیم خوب بود، اون اهوازیه، برنامه نویس بود، یکی از بچه مشهدیا طراح وب بود، یکی از دخترا خوب جزوه می نوشت، یکی از بچه طبسیا، روابط عمومی بالایی داشت (در مورد ارتباط با دخترای دانشگاه ) به قول خودمون وزیر امور خارجه بود اون یکی دیگه از بچه طبسیا، گرافیست بود و عضو بسیج دانشگاه... که البته ترم سوم به بعد به گروهمون اضافه شد
گروه ما ویژگی های خاصی داشت... مثلاً به هیچ وجه به دخترا محل نمیذاشتیم... با هم دیگه ترور شخصیتیشون می کردیم وسط کلاس ها تیکه بارونشون می کردیم، با هم درس می خواندیم و هر کسی هر چیزی که بلد بود به اشتراک میذاشت...
زمان که گذشت، یکی از این طبسی ها که روابط عمومی بالایی داشت، از کنترل خارج شد... رفت سمت دخترا، لوس بازی در می آورد، خود شیرینی می کرد و از قضا دچار یه رابطه احساسی شد با یکی از دخترای گروه خودمون (اون کرمونیه)...
نا خود آگاه این دو نفر از گروهمون طرد شدن... چون ما هیچکدوم علاقه ای به این حقارت ها (پسرا میدونن منظورم چیه، مخصوصاً محمود یه واژه کاملاً فرهنگیه ) نداشتیم...
این پسره از اون دختره خواستگاری کرد... دختره بهش گفت من از اخلاقت خوشم نمیاد. و البته تا پایان این دو سال بهش فرصت داد تا اخلاقش رو عوض کنه و خودشو به ایده آل های دختره نزدیک کنه.
و این روند (خوب شدن پسره و نزدیک شدن به ایده ال های دختره) باعث شد که دختره از پسره سوء استفاده کنه... هر چی تحقیق کلاسی و کد برنامه و تمرین و غیره و ذلک بود، واسش انجام میداد. نهایت این سوء استفاده این بود که پسره پایان نامه دختره که طراحی یه سایت بود رو انجام داد...
لازم به ذکره که هر چی میگذشت این پسره بیشتر از ما فاصله میگرفت و جالب اینکه ما رو هم متهم میکرد (به همه چی)
در نهایت، وقتی سال تحصیلی تموم شد، بعد از مهمونی خداحافظی که داشتیم، همه رفتن شهر خودشون، اون دختره هفته بعد عکس شوهرشو تو فیس بوک گذاشت...
و ما هر چی از دهنمون در اومد به این پسره بدبخت حقیرِ بوووووووووووووووووووق گفتیم که این دختره تو رو دو سال بازی داد، در نهایت با کسی دیگه ازدواج کرد
حالا خطاب به کسایی که الان دانشجوئن باید بگم که مواظب باشین که بازی این دخترای حیله گر (نه همشون، که البته تعداد این دخترا تو هر جمع خیلی کمه) رو نخورن
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 10 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #20
parastoo_ofogh
پری قصه ها
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2013
سن: 29
پاسخ‌ها: 1,710
روزنوشته ها: 12
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
با هم دیگه ترور شخصیتیشون می کردیم وسط کلاس ها تیکه بارونشون می کردیم
وای وای وای چقدر این کارتون زشته بوده
واقعا خجالت نمیکشیدین دخترای طفل معصوم مورد آزار اذیت قرار میدادین
__________________
[SIGPIC][/SIGPIC]
parastoo_ofogh حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از parastoo_ofogh بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #21
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط parastoo_ofogh نوشته شده است نمايش نوشته
وای وای وای چقدر این کارتون زشته بوده
واقعا خجالت نمیکشیدین دخترای طفل معصوم مورد آزار اذیت قرار میدادین
اگه اون دخترها طفل معصوم بودن پس باید واژه ای جدید واسه اونایی که واقعاً طفل معصومن درست بشه
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #22
parastoo_ofogh
پری قصه ها
 
تاريخ ثبت نام: Jan 2013
سن: 29
پاسخ‌ها: 1,710
روزنوشته ها: 12
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
اگه اون دخترها طفل معصوم بودن پس باید واژه ای جدید واسه اونایی که واقعاً طفل معصومن درست بشه
الان دقیقا چه توجیهی برای این کارتون داشتین ؟؟
مگه اونا چه هیزم تری بهتون فروخته بودند ؟؟
__________________
[SIGPIC][/SIGPIC]
parastoo_ofogh حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از parastoo_ofogh بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #23
محسن معینی
گویند بهشت با هور خوشست . ولی من میگویم آب انگور خوشست
 
نشان محسن معینی
 
تاريخ ثبت نام: May 2014
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 160
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

بر اساس واقعیت
((( خدانگهدار )))
سلام به چشمای پر از ستاره / سلام به تو نیاز من دوباره
از حال من بپرسی اِی بدک نیست / وقتی که رفتی دیگه جای شک نیست
یکمی از خودت بگو بدونم / اون روزا رو خوب یادت میاد می دونم
یادت می آد قلب من رو شکستی / کُشتی منو با درد خود پرستی
یادت می آد چه زود دلم رو باختم / دنیا رو تو چشمای تو شناختم
یادت می آد سه سال پیش بهار رو / بردم از اون نگاه تو غبار رو
یادت می اد هیچ کسو دوست نداشتی / تا اینکه دست تو دست من گذاشتی
یادت می آد گفتم بهت این عشقه / بازی روزگار و سرنوشته
یادت می آد گفتم برات می میرم / باور نکردی گفتی از تو سیرم
گفتم نذار غمم بشه فراموش / گفتی برو شاعر شعر خاموش
گفتم نباشی شاعری می میره / گفتی ولی از یاد من نمی ره
گفتم هنوز دیر نشده وفا کن / گفتی که نیستم واسه من دعا کن
گفتم دل من چه گناهی کرده / گفتی همین که داره برمی گرده
گفتم که برگشتن اون عذابه / گفتی که دیدنم دیگه یه خوابه
گفتم نذار پا بزارم رو قلبم / گفتی بزار تموم شه درد و رنجم
گفتم میرم اما تو بازنده ای / گفتی نمونده واسه تو آینده ای
گفتم خداحافظِ چشمای تو / گفتی برو تموم رویای تو
حالا دو سال ازون روزا می گذره / دیدم که بی تو زندگی بهتره
بعد تو چشمام تک و تنها نشد / بارون اومد سیاهی پیدا نشد
من رسیدم به چیزی که می خواستم / دوستم داره همون طوری که هستم
اما تو چی ؟ به آرزوت رسیدی ؟ / فرشته ای رو که می خواستی دیدی ؟
فکر نکنم چون تو چشات یه درده / نگات مثل روزای برفی سرده
فکر نکن از تنهایی هات خوشحالم / هنوز غمت مونده توی خیالم
زخم دلم هنوز تازه تازست / بغض دلم لبریزه و آمادست
بال من رو شکستی اما حالا / دست من رو بگیر برو تا بالا !!!
رفاقت رو بلد شدی کافیه / پیشکش من به تو دوتا قافیه
عشق محبت به نشون پاکی / قطره ای بارون به زمین خاکی
حرفی دیگه نمونده آخراشه / وقتشه یادت از دلم جداشه
برو دعام پشت و پناهت باشه / یه کهکشون فانوس راهت باشه
آخر نامه اسم مستعارم / عشقتو تو گذشته جا می زارم
الهی خوشبختی بیاد سراغت / خدانگهدار تو و نگاهت 21/2/84
__________________

محسن معینی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از محسن معینی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #24
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط parastoo_ofogh نوشته شده است نمايش نوشته
الان دقیقا چه توجیهی برای این کارتون داشتین ؟؟
مگه اونا چه هیزم تری بهتون فروخته بودند ؟؟
خیلی بی ادب و پررو و نون به نرخ روز خور بودن!
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #25
نگارینا
DEAD
 
نشان نگارینا
 
تاريخ ثبت نام: May 2008
مكان: www.adabic.ir
پاسخ‌ها: 8,947
روزنوشته ها: 18
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

جا داره از بدی پسرا اندکی براتون تعریف کنم
__________________
این...
نیز
بگذرد
نگارینا حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 6 كاربر از نگارینا بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #26
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط نگارینا نوشته شده است نمايش نوشته
جا داره از بدی پسرا اندکی براتون تعریف کنم
پسرا هم مگه بد میشن؟
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #27
MSR
Hosein
 
نشان MSR
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: hz$
پاسخ‌ها: 6,406
ارسال پيام توسط Yahoo به MSR
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
اگه اون دخترها طفل معصوم بودن پس باید واژه ای جدید واسه اونایی که واقعاً طفل معصومن درست بشه
آی گفتی داداش ... داستان دردناکی بود
چقدر ظلمه که یه پسر اسیر این احساسات ناشی از ترشح هورمون که اسمش رو عشق میزارن بشه و اینجوری بازیچه یه دختر بشه
یعنی من اینجور آدما رو می بینم عمیقا تاسف میخورم ... حالا دخترا ذاتشون احساساتی شدنه و طبیعتا بیشتر درگیر این ماجراها میشن ولی پسری که باید آینده خانوادش رو بسازه و بخاطر همچین ماجراهایی زندگیش تباه میشه واقعا بدبخته :دی
__________________
تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند !
MSR حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از MSR بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #28
khalerize
سعیده
 
نشان khalerize
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
مكان: همه جای ایران سرای من است
سن: 9
پاسخ‌ها: 7,855
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط میرزا عبدالزکی نوشته شده است نمايش نوشته
جملگی سلام
خاطره و داستان زیاد دارم که براتون بگم...
بنده کارشناسیم رو تو شهر مقدس مشهد بودم...
به قول بچه مشهدیا ما میشدیم بچه شهرستان...
همین بچه های شهرستانی، یه گروه تو دانشگاه درست کردند...
من بودم و دو تا طبسی، یه اهوازی، یه دزفولی، یه تربتی و در ادامه سه تا بچه مشهدی هم به گروهمون اضافه شد... (اینا همه پسر بودن)
دو تا دختر هم بودن یکی شمالی و اون یکی کرمانی...
ویژگی های خاصی داشت گروهمون...
مثلاً من ریاضیم خوب بود، اون اهوازیه، برنامه نویس بود، یکی از بچه مشهدیا طراح وب بود، یکی از دخترا خوب جزوه می نوشت، یکی از بچه طبسیا، روابط عمومی بالایی داشت (در مورد ارتباط با دخترای دانشگاه ) به قول خودمون وزیر امور خارجه بود اون یکی دیگه از بچه طبسیا، گرافیست بود و عضو بسیج دانشگاه... که البته ترم سوم به بعد به گروهمون اضافه شد
گروه ما ویژگی های خاصی داشت... مثلاً به هیچ وجه به دخترا محل نمیذاشتیم... با هم دیگه ترور شخصیتیشون می کردیم وسط کلاس ها تیکه بارونشون می کردیم، با هم درس می خواندیم و هر کسی هر چیزی که بلد بود به اشتراک میذاشت...
زمان که گذشت، یکی از این طبسی ها که روابط عمومی بالایی داشت، از کنترل خارج شد... رفت سمت دخترا، لوس بازی در می آورد، خود شیرینی می کرد و از قضا دچار یه رابطه احساسی شد با یکی از دخترای گروه خودمون (اون کرمونیه)...
نا خود آگاه این دو نفر از گروهمون طرد شدن... چون ما هیچکدوم علاقه ای به این حقارت ها (پسرا میدونن منظورم چیه، مخصوصاً محمود یه واژه کاملاً فرهنگیه ) نداشتیم...
این پسره از اون دختره خواستگاری کرد... دختره بهش گفت من از اخلاقت خوشم نمیاد. و البته تا پایان این دو سال بهش فرصت داد تا اخلاقش رو عوض کنه و خودشو به ایده آل های دختره نزدیک کنه.
و این روند (خوب شدن پسره و نزدیک شدن به ایده ال های دختره) باعث شد که دختره از پسره سوء استفاده کنه... هر چی تحقیق کلاسی و کد برنامه و تمرین و غیره و ذلک بود، واسش انجام میداد. نهایت این سوء استفاده این بود که پسره پایان نامه دختره که طراحی یه سایت بود رو انجام داد...
لازم به ذکره که هر چی میگذشت این پسره بیشتر از ما فاصله میگرفت و جالب اینکه ما رو هم متهم میکرد (به همه چی)
در نهایت، وقتی سال تحصیلی تموم شد، بعد از مهمونی خداحافظی که داشتیم، همه رفتن شهر خودشون، اون دختره هفته بعد عکس شوهرشو تو فیس بوک گذاشت...
و ما هر چی از دهنمون در اومد به این پسره بدبخت حقیرِ بوووووووووووووووووووق گفتیم که این دختره تو رو دو سال بازی داد، در نهایت با کسی دیگه ازدواج کرد
حالا خطاب به کسایی که الان دانشجوئن باید بگم که مواظب باشین که بازی این دخترای حیله گر (نه همشون، که البته تعداد این دخترا تو هر جمع خیلی کمه) رو نخورن
سلام...
حتی حاضر نیستم از پستتون تشکر کنم ()
اولا که کلا رویه ای که پیش گرفته بودین مسخره بوده، ما هم داریم از این گروه پسرا که کلا کلاسو گرفتار تفرقه و این بچه بازیا میکنن!
اینم خودش یه جور گرفتار احساسات نا معقول شدنه منتها نوعش فرق میکنه! که طرف میخواد خودشو با کوچیک کردن دیگران بزرگ کنه یا خودشو باحال و غیر قابل نفوذ جلوه بده!
نمیتونین خیلی عادی و بدون حاشیه محیط سالمی برای کل کلاس ایجاد کنین؟؟؟

در مورد اون دختره هم اولا یه طرفه به قاضی نرین! خیلی چیزها حتما بینشون بوده که شما نمیدونین! و اینکه پسرا کلا وقتی گرفتار اینجور مسائل میشن هر کاریشون بکنی میخوان حتما کمکت کنن! فحششونم بدی بهشون بر نمیخوره انگار! و خودشون اصرار میکنن!
کار هردوشون غلط بوده!
بعدشم اینجور مسائل برای دخترا خیلی خیلی بیشتر پیش میاد، کیه که ببینه و بفهمه!
کلا ارتباطات و دوستی های بیش از حد معمولا نتیجش همین میشه ولی همه فکر میکنن خودشون فرق دارن!
فشنگام تموم شد، برم پرش کنم
__________________
چو ایران نباشد تن من مباد

آخرين ويرايش khalerize ، Thursday 24 July 2014 در 03:51PM.
khalerize حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 7 كاربر از khalerize بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #29
آتنا(فاطمه021)
عضو ثابت
 
نشان آتنا(فاطمه021)
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 4,293
روزنوشته ها: 14
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

سلام من اومدم کسی نیست؟
__________________
خدایا!من تسلیم
آتنا(فاطمه021) حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از آتنا(فاطمه021) بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 24 July 2014   #30
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: قصه گو قصه بگو .... (قصه های زندگی دوستداران کلابز )

نقل قول:
در اصل توسط khalerize نوشته شده است نمايش نوشته
سلام...
حتی حاضر نیستم از پستتون تشکر کنم ()
اولا که کلا رویه ای که پیش گرفته بودین مسخره بوده، ما هم داریم از این گروه پسرا که کلا کلاسو گرفتار تفرقه و این بچه بازیا میکنن!
اینم خودش یه جور گرفتار احساسات نا معقول شدنه منتها نوعش فرق میکنه! که طرف میخواد خودشو با کوچیک کردن دیگران بزرگ کنه یا خودشو باحال و غیر قابل نفوذ جلوه بده!
نمیتونین خیلی عادی و بدون حاشیه محیط سالمی برای کل کلاس ایجاد کنین؟؟؟

در مورد اون دختره هم اولا یه طرفه به قاضی نرین! خیلی چیزها حتما بینشون بوده که شما نمیدونین! و اینکه پسرا کلا وقتی گرفتار اینجور مسائل میشن هر کاریشون بکنی میخوان حتما کمکت کنن! فحششونم بدی بهشون بر نمیخوره انگار! و خودشون اصرار میکنن!
کار هردوشون غلط بوده!
بعدشم اینجور مسائل برای دخترا خیلی خیلی بیشتر پیش میاد، کیه که ببینه و بفهمه!
کلا ارتباطات و دوستی های بیش از حد معمولا نتیجش همین میشه ولی همه فکر میکنن خودشون فرق دارن!
فشنگام تموم شد، برم پرش کنم
فکر کردی فقط خودت اسلحه داری؟
نه، رویه ما مسخره نبود... گروه ما ترکیبی از همه نوع سلیقه ای بود... کاری که ما سر کلاس ها انجام میدادیم، دست انداختن دخترا بود... و بیشتر دخترایی که چسب به دماغشون بود، یا وضعیت حجاب و لباسشون افتضاح بود یا دخترای لوس و ننری که فکر می کردن از دماغ فیل افتادن (یه نوع امر به معروف و نهی از منکر بود )
اگه رویه ما اشتباه بود، آیا بقیه بچه ها درخواست میدادن که وارد گروه ما بشن؟
اگه رویه ما اشتباه بود، بچه های تاپ و درس خون دانشگامون به سمت ما میومدن؟
در مورد اون دختره بگم که جداً آدم کثیفی بود (دور از جون شما و بقیه دخترا).
ما میدونستیم این آدم اینطوریه... به پسره هم گفتیم اما باور نمی کرد... اتفاقاً پسپره حقش بود...
چندین چراغ داشت و بیراهه میرفت، گذاشتیم تا بیفتد و بیند سزای خویش
بعدشم آدم درست نیست اینقدر متعصبانه با قضایا برخورد کنه...
یه نارنجک هم دارم. پرتابش کنم؟
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 07:04AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts