بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > هنر

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Tuesday 13 October 2015   #1
mohaimenn
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2015
پاسخ‌ها: 17
عاشق ، زمزمه می‌کند ، فرياد نمی‌کشد ! 2

بله ، فقط يكي .
از لنين .
فقط يكي .
از كتاب هاي اسلامي .
فقط قرآن و نهج البلاغه . شايد يك كتاب بسيار دشوار هم .
از مذاهب ديگر ؟
اوستا ، تورات ، انجيل ، اوباتيشاد ، و گمان مي كنم مهاباراتا و سخناني از بودا .
از شاعران ؟
ديوان حافظ ، رباعيات خيام ، برگزيده يي از غزليات مولوي و منتخبي از شعر معاصر : نيما ، شاملو ، فروغ ، سهراب ، سايه ، كسرايي ، احمدي ، اخوان ....

خداي من ! او چه طور توانسته بود زندگي را اينطور فشرده كند ؟
با راه رفتن در كوه ، اشك ريزان نگاه كردن به بچه ها ، نشستن با تنگدستان ، دهقانا ، كارگران ....
خودش وابسته به كدام مكتب بود ؟
زندگي ، و همين صد كتاب .
تضاد ها و تناقض ها را چطور حل كرده بود ؟
تضاد و تناقضي حس نمي كرد . بسيار آسوده و بي دغدغه بود . خوب گريه مي كرد ، خوب مي خنديد .
وقت اعدام هم ؟

با هم كه نمي شد پسرجان ! شنيديم كه بي ريا خنديده بود و فرياد زده بود : من ، خوشبخت و عاشق مي ميرم .
پشت ساوالان ، پدر برايشان كلبه اي ساخت ، و زميني را شخم زد ؛ و چند گوسفند ، يك جفت گاو ، و تعدادي مرغ و خروس ايراني به آنها داد . نزديك كلبه شان چشمه يي هست ، و چند درخت ، و يك كندو . گندم و جو مي كارند . و همان كتاب را هم با خود دارند ؟ بعضي از آنها را . بعضي را هم حفظ هستند ؛ مثل حافظ و خيام ....كاش مي داشتم و الباقي را مي فروختم...كنارخيابان ...

نامِ بسياري از آنها را مي توانم به يادبياورم .
بياور! و من ، كنار خيابان ، جلوي دانشگاه تهران ، مثل آنهاي ديگر ، بساطم را پهن مي كنم و كتاب هايم را مي فروشم . مي خرم و مي فروشم . اين كار كه عيب نيست . هست عسل ؟
نه ..اما آن گيله مرد پير مي گفت كه تو عاشق كتابهايت هستي ، و چند بار خوانده ها را هم نه مي بخشي نه مي فروشي . اگر راست مي گفت ، كه يقين مي گفت ، چرا اينطور شتابان تسليم مي شوي و تغيير عقيده مي دهي مرد ؟

من سالها بود كه فكر مي كردم اين همه خواندن بيهوده است . بيماري ست ، و در پي باد دويدن است . من حس مي كردم ، و زير لب مي گفتم ، كه راه هاي پيچاپيچ را در كتاب ها پيدا كردن و در كتاب ها پيمودن ، كارِ كودكان است ؛ اما باز هم در لابه لاي كتاب ها پي چيزي مي گشتم كه نمي دانستم چيست . پي چيزي كه عاقبت بيرون كتاب ها پيدايش كردي .
راست است ؛ و مدت ها بود كه كتاب ، خسته ام مي كرد ؛؛ اما مي ترسيدم ....مي ترسيدم و احساس خجالت مي كردم كه بگويم . تو بانوي آذري من ، امروز ضربه يي زدي كه آرزويش را داشتم . اما اين را هم بدان كه كتاب فروختن كنار خيابان از تو برنمي آيد ، مرد ! بر مي آيد . خواهي ديد .
mohaimenn حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:57AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts