بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > کاوشگر

نکات

ارزیابی این نوشته

آخه من کم کم داره يادم مي ره!

درخواست "آخه من کم کم داره يادم مي ره!" به Digg درخواست "آخه من کم کم داره يادم مي ره!" به del.icio.us درخواست "آخه من کم کم داره يادم مي ره!" به StumbleUpon درخواست "آخه من کم کم داره يادم مي ره!" به Google
ارسال Thursday 28 May 2009 در 11:22AM توسط کاوشگر



يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بودبا مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ماميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت ..
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرارمی کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودیکنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد کهپدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش وگفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه؟ آخه من کم کم داره يادم ميره!
تصاوير ضميمه
 
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 7133 نظرات 1 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 1

نظرات

  1. Old Comment
    نشان z_p_n
    ماآدماهمین که خودمونومی شناسیم خداروفراموش می کنیم
    ارسال Thursday 28 May 2009 در 06:47PM توسط z_p_n z_p_n حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:12AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند