بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > -پیرمرد-

نکات

ارزیابی این نوشته

روی ماه خداوند را ببوس!

درخواست "روی ماه خداوند را ببوس!" به Digg درخواست "روی ماه خداوند را ببوس!" به del.icio.us درخواست "روی ماه خداوند را ببوس!" به StumbleUpon درخواست "روی ماه خداوند را ببوس!" به Google
ارسال Wednesday 6 August 2014 در 01:36AM توسط -پیرمرد-
بروز شده توسط Wednesday 13 August 2014 در 11:30PM توسط -پیرمرد-

بی اختیار به حرف های جوانی که با علی صحبت می کند گوش می دهم و حیرت می کنم. او راننده تاکسی است اما چیزهایی می گوید که گمانم هیچ راننده تاکسی تا به حال به آن ها فکر هم نکرده است :
"…. یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه.حتی وزن کارهارو هم میتونم حس کنم.مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان میمونه؛فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده،به همون چند متر جلو ماشین.به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی.باید فرمان رو بچسبی وفقط چند متر جلو سپر نگاه کنی.با کسی نباید حرفی چیزی بزنی.به چیزی نباید گوش بدی.آن پخش لعنتی ماشین را هم باید خفه اش کنی تاحواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی.باید هرچی توی اون خراب شده پایین کوه میگذشته فراموش کنی.اگه این طور ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون میدن وهیچ خطری هم در کار نیست اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی.یا می افتی ته دره یا میکوبی توی کوه.خب،نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم میرفتم طرف خونه،توی عباس آباد،زنی گفت الهیه وزدم روی ترمز.
انگار کسی به من گفت مواظب باش!مواظب زنه باش!
زنه جلو سوار شد وتا توی بلوار میرداماد حرفی نزد.اون جا بود که گفت مرده شو همه دنیا وآدم های کثافتش رو ببره.گفت دلش میخواد یه مرد پیدا بشه وگوش تا گوش سرشو ببره و راحتش کنه.من چیزی نگفتم،تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت: دوسال پیش شوهرش به او گفته میخاد بره سفر ومعلوم نیست کی بر می گرده.گفت شوهره یک لات بی سرو پا بوده و الان دو ساله که او وسه تا بچه اش رو توی این جهنم بی درو پیکر رها کرده.گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده.به ش گفتم اگه این حرف هارو برای این میزنه که کرایه نده من کرایه نمی خوام.
گفتمش من دارم میرم خونه وبرای رضای خداوند حاضرم او رو هر جا که بخواد برسونم.گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم.یعنی در آن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم وبه خودم گفتم:عباس! حالا وقتشه .
پرسید :«گفتی واسه چی داری این کارو می کنی؟»
گفتم:«برای رضای خداوند»
بعد یکهو ریسه رفت.اون قدر بلندبلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین. گفتمش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت:«اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود.»گفت:«چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین.»این رو که گفت دوباره خنده اش گرفت. بعد جدی شد وگفت:«مشکل من و سه تا توله ام با بخشش صنار کرایه حل نمیشه،جوون»بعد چادرش رو روی شانه اش انداخت و گفت:«ببینم تو نمیخای امشب خوش باشی؟این طوری بهتره.هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم میاد.گمونم این طوری خداوند تو هم راضی راضی باشه.قبوله؟»
توی یک فرعی پیچیدم و گفتم :تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیدی؟
آینه ی کوچکی از توی کیف ش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد وگفت:«یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیده ام،اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه.منظورم شوهرمه.خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیدند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت:«اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.»بعد بغضش گرفت؛گفت:« اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید»
کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم وتوی جیب هامو گشتم و هر چه تا اون موقع کار کرده بودم دو گذاشتم کف دستش.حتی پول خردهارو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین.مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد وبعد پول هارو قاپید.از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام.اشک توی چشماش جمع شده بود.قبل از این که در رو ببنده گفت:«از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس!»
چند خیابون که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست.ربطی به قضیه اون زنه نداشت؛حس کردم همین نزدیکیا کسی میخواد بمیره و داره از من کمک میخواد.معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته یک چاه.انگار از جایی تاریک.صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود.بعد که صدا کلافم کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم.خیابون زیاد روشن نبود.صدا انگار از گوشه پیاده رومی اومد .رفتم گوشه پیاده رو گوشامو تیز کردم.کنار دیوار قدم زدم ومثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین.کمی جلوتر حفره ای رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود.روی زانو خم شدم و توی حفره رونگاه کردم.سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود وهر چی دست وپا می زد نمی تونست برگرده.تکه ای غذا توی دهنش بود واون رو رها نمی کرد.دستم رو بردم توی حفره وسوسک رو روی پاهاش برگردوندم.سوسک از توی حفره بیرون اومد ویکراست رفت به سمت سوراخی که کمی آن طرف تر بود.جایی که چند تا سوسک کوچیک ،کنار سوراخ ،انگار منتظر مادرشون وایساده بودند."

این را که می گوید بغض می کند و از روی صندلی بلند می شود و به سمت در خروجی رستوران می رود.



بخشی از رمان"روی ماه خداوند را ببوس" اثر مصطفی مستور

نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 14430 نظرات 4 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 4

نظرات

  1. Old Comment
    نشان یادیاران
    ارزش گشتن رو داشت
    دستت درد نکنه پدرجان
    ارسال Wednesday 6 August 2014 در 01:47AM توسط یادیاران یادیاران حاضر نيست
  2. Old Comment
    نشان romisa
    قشنگ بود
    ارسال Wednesday 13 August 2014 در 12:57PM توسط romisa romisa حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان افشین A
    مرسی دایی
    ارسال Monday 18 August 2014 در 09:29AM توسط افشین A افشین A حاضر نيست
  4. Old Comment
    نشان khalerize
    ارسال Wednesday 3 September 2014 در 07:26AM توسط khalerize khalerize حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 02:57PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند